نامه ی چهل و چهارم

به کسی ميگويم قول بده پيدايت شود و ميگويد نه ؛ قول نمی دهم و بلافاصله جوابش را تاييد ميکنم .آره خوب تو راست ميگويی نبايد راجع به اين چيزها قول داد.

صدای کلاويه ها را در گوشم گذاشتم و به پاها نگاه کردم چقدر همه چيز عوض شد . سرما چشمانم را ميسوزاند و ميخواست آبشان را بکشد.ولی من مثل هميشه زود رسيدم و هم اينکه زورم زياد بود و به ديگران گفتم که اينطور است و دروغ نميگويم .دروغ نميگويم که سردم است و دو تا جوراب روی هم میپوشم و يا وقتی صدای ترکيدن بغضی از اتاق بغل ميآيد سر جايم مينشينم و دستانم را ميخارانم.

هميشه دير است و در آخر هم به اين نتيجه ميرسم که حرفهايی ميزنی دو يا سه خط و سرت را پايين ميآوری .دارد چيزهايی باورم ميشودچيزهايی که خراب شده و من راجع بع آنها اشتباه فکر ميکردم .روابط انسانی از آنچه فکر ميکردم بسته تر است و نه تنها در مرکز زندگی ام قرار ندارد ؛ جايی است که نميبينمش.و باز فقط حرفهای يک خطی را نگه ميدارم که برادرم برايم نوشته بود عصر که آمدم پشت موهايم را ميزنی؟يا مادر که :به خاطر اسفناج ها ممنون تازه بودند ولی سخت میپزند.

روابط انسانی بايد به تنهايی بزرگ  شود .تنها ياد بگيرد تنها حرف بزند و هميشه مواظب باشد .و فقط دور هم بنشينيم .

مثل قبل ها يم شده ام ميخواهم فرار کنم . با اين تفاوت که اين بار احساسم ميگويد فرار کن و عقلم ميگويد نه!و روابط انسانی راوقتی تنها در خيابان ميروی و کسی را می بينی و خيلی راحت لبانت از هم باز می شوند و سری تکان می دهيد و آن موقع هر دوتان خوب هستيد .و همه چيز پايين ميآيد و امن ميشود. درک ميکنم .چون چيز ديگری نميبينم.به غير از اينکه کسی بپرسد چيزی برای شستن داری يا وقتی ديگری را بعد از چند روز مبينی میپرسد چه طوری و تو هم ميگويی خوبم ولی فکر کنم ميخواهم سرما بخورم و تمام ميشود.

دلم ميگيرد و لی ميدانم وقتی پشت تلفن از حال مادرم حرف ميزنم دستم را روی برگها فشار ميدهم اتفاقی نيست يا وقتی عصر جمعه توی خيابان قرار ميگذاريم و ميفهمم که چند روز است که نديده امش و به يکباره ميزند زير گريه و ميگويد با هر کسی که در زندگی مشکلی نداشتم زودتر رفت تو هم رويش!

ساعتی ميگذرد و کمی منقبض ميشوم که چرا آدم بغلی سيگارش تمام نميشود   برود بخوابد و به خودم ميگويم آره؛ نبايد به اينجايش فکر کرد. 

 

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥


نامه ی چهل و سوم

 برف ميآمد و با بی حال ميگذشت روی شيشه ی ماشينهای خاموش يک لايه ی نازک ديده ميشد قبل از اينکه بروم داخل ايستادم و روی شيشه ی پشت يکی مقداری برگ کشيدم و توی دلم گفتم خوش به حال صاحبش حتما خوشش ميايد و شب آنوقت فرق ميکند دست و پايم ميلرزيد و اصلا نميدانستم چه بايد بگويم فقط تصميم گرفته بودند که حالا نوبت توست. و من مدام ميگفتم ما اينطور کرديم و اينطور خواستيم و ... در صورتی که ميدانم همه اش برای خودم است . از پله ها پايين ميرفتم و سرم برايم مثل گلوله ای لغزان بود که فکر ميکردم الان ميافتد و همه جا ساکت ميشود .

دستهايش را برای بار هزارم شست و گفت نميدانم چرا کار امروز تمام نميشود و من پشت سرش چيزی ميجويدم . دستم را دراز کردم تا کاری بکنم ولی برگشتم و گفتم هيچ فايده ای ندارد . صدايش را از توی راه رو ميشنيدم که ميگفت به خدا اينطور نيست و من باوری نداشتم .روزها يک جور بود و حرفهايش جور ديگر مثل آيينه ای که جلوی من گرفته بود و رويش نوشته بود به من نزديک نشو . دست توی موهايم کردم و چند تاری همراهش شد. به هم میپيچمشان و میاندازم توی گلدان و فکر ميکنم اين يکی چرا از روز اول که آوردمش نساخت هر روز خالی تر شد به خاطر نور بود يا مادر زادی ضعيف بوده ؟! شايد چون رنگ گلدانش فرق ميکرد و جدايش کردم قهر کرد! مادربزرگم ميگويد مثل بچه باهاش رفتار کن تا بزرگ شود .آن موقع ديگر خيالت راحت ميشود . خيالم راحت نميشود. سلمانی ام خبر داده که موهايت جان ندارد بلندشان نکن .چرا نميآيی کوتاه کنی ؟! ولی من فقط فکر گلدانهايم هستم و چند شبی که جايی بمانم شايد هم فکر سال ديگر هستم که دنبال نقشه ميگردم!. خط بين شهرها را با دقت نگاه میکنم و مقایسه میکنم ببینم اسم کدام شهر خوش آهنگ تر است . ولی میدانم که باز هم متهم میشوم که به فکر ما نبودی دنبال جایی میگردی که دور باشی . گلدانم را فهمیدم . میریزد چون موهایم میریزد نباید تار موهای فاسدم را همنشینش کنم.

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥


نامه ی چهل و دوم

 می دانم کار کار دستهاست و بايد از روز اول به حرفشان گوش ميکردم و اينقدر بی خيال توی خانه ها نمی گشتم راست ميگفت که بايد کمی هم استفاده کنی که باشی نه اينکه فقط پا بسازی و دستها را جلوی صورتها بگذاری اينورش چه ميشود ؟

ميخواهم دوباره کسی را صدا بزنم .قبلها نامه های زيادی نوشتم ولی فايده ای نداشت ميدانم الان هم ندارد ولی با قبل فرقهايی دارد .

صبحها دير بلند ميشوم هنوز زمان احتياج دارم که درستش کنم و يک کار مهم دارم و آنهم همين که بلند ميشوم تا ظهر مينويسم بعد ميزنم بيرون تا حرفی نزنم و نگاه کردن توی صورتهای ديگرانی که حرفی برای گفتن ندارند و ساعتها به اشيای ميز وسط راحتی ها خيره ميشوند و من هم نگاهشان را دنبال ميکنم و ربطهای پرشوری بين روميزی و استکانها و گلدان و کمی آجيل ميبينم و کسی که از بالا اين منظره را ميبيندو حرفی برای گفتن ندارد و شب ميايم و مادر خيال ميکند آن بيرون آنقدر هستم که جان خانه را ندارم ولی اينطور نيست فقط ته کفشهايم ميمانم .خيالت راحت مادر جای زيادی نيست تازه مدام ميترسم از دستش بدهم مثل تو مثل خانه مان مثل خاطرات کودکی ام که همه اش با حضور شما يا بی حضورت خراب شده و فقط ميروم بيرون تا چيزی را چنگ بزنم که برايم بماند و هيچ چيز مثل اين موضوع روزگارم را نجات نميدهد .حتی خودت هم دنبال جايی ميگردی و ديگران هم همين را ميگويند .مانند همان پيرزنی که هرشب همراهم ميآيد و همه جا هست و درکنارم ميايستد و بسيار فرسوده و پشت سر هم ميگويد تو هم مثل من خسته هستی و اصرار دارد درچشمان سفيدش نگاه کنم ولی من رنگ موهايش را بيشتر دوست دارم .در زمستان شبيه گل پنبه است .

چند روز بيشتر به اول آذر نمانده و اوج سرماست و توی خيابان همه غر ميزنند که چرا اينقدر زود سرد شده و پارسال ميگفتند چرا اينقدر دير سرما ميآيد نکند زلزله بيايد ! وقتش نيست ببينيم مردم چه شان شده که اينقدر در زمين دخالت ميکنند .

شايد فردا راجع به زنی که نوزادش را در بغل گرفته ؛ وسط خيابان ايستاده و جلوی جمعيت در حال رفت و آمد از همه خداحافظی ميکند بنويسم.

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥


نامه ی چهل و يکم

جلوی آيينه تيرگی های صورتم را شمردم و زياد از آب در آمد حوصله ام سر رفت و چراغ را خاموش کردم .

از گذشته ام ميترسم !چند روزی است که مادر کتاب طالع بينی باز کرده و از کشف کردن خصوصيات مردم هر ماه شگفت زده ميشود .پياز داغش را تفت ميدهد و ميگويد حالا ميفهمم چرا پدرت اينقدر کم حرف بود و چرا بازار و خريد اينقدر حالم را جا ميآورد ! و برادرهايت هميشه کل شق و تو هم که از گذشته ميترسی .

پشت تلفن تقدير همسايگانش را ميگويد و ميخواهد تا آخر هفته خصوصيات     همه ی اعضای خانواده را از بر کند و ياد گرفته چگونه برای همه جفت پيدا کند ..آذر با بهمن ..تير با دی.... خرداد با همه..... و شب که شد خسته ميشود و ميگويد پسرم هفته ی پيش چرا اينقدر سخت گذشت ؟!.عضلات چشمانم شل ميشود و ميگويم سيگارم جايی جا مانده داری يکی دود کنم.ميرود آشپزخانه و توی ليوانها دست ميکشد .هميشه چيزی پيدا ميشود و دو تا پيدا ميکند و با هم روشن ميکنيم و به من خيره ميشود.فکر ميکنم خصوصيات متولدين خرداد را مرور ميکند و بلافاصله شروع ميکند که تو بيشتر تيری هستی .دود دهانم جلوی چشمانم را ميگيرد و میپرسم چطور؟

خيلی درونگرا هستند و سرشان تو لاک خودشان است و هميشه يک نگرانی دارند و راجع به گذشته زياد فکر ميکنند .مگر نه؟ تو هميشه داری گذشته را زيرو رو ميکنی.چشمانم کمی سوخت و و کمی نگاهم کرد و کمی عصبی گفت برو بخواب .ميدانستم خوابش نميايد و ميخواهد حرف بزند و ته توی ماه خودش را برای من بگويد که ماه تولد مادران تقديرش چيست و چگونه عملی ميشود که نای نگاه کردن ندارم و از آن مهمتر اينکه نميخواستم چيزی ببينم و دوست داشتم همه ی اين زيرو رو ها تمام شود که از وقتی شروع شد حال روزم خوب نيست و دنبال اشتياق ميگردم تا زير آسمان پاييز دراز بکشم  و خدا را شکر کنم که سرما شروع شد و بيرون و درونم يکی شد و صورتی در همين نزديکی ها کنارم باشد تا کمی حرف بزنيم و از دستورالعمل های روزمره تعريف کنيم و عاداتمان را تشريح کنيم که صبح ها چطور شروع کنيم و خيابان را چطور ديدم و و ناهار معمولا هوس پلو خورشت ميکنيم ولی هميشه جور ديگری است و عصرها و شبها و خوابها که روز دوباره شروع شد و دلم سيگار ميخواهد .

مادر نيست و کتاب طالع بينی روی کاناپه افتاده و ميفهمم امروز چه تقديری دارم و کسی در خواب به من گفت اينقدر اذيتش نکن جای حساسی هستی و من نميفهميدم .اگر اذيتش نکنم ميگذارد ميرود و اگر برود به جايی ميرسد و سخت ميشود و از آن سخت تر به خاطر اينکه توی ليوانها چيزی پيدا نميشود.

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥


نامه ی چهلم

البته که من چترم را فراموش نکرده ام و ميدانم هيچ لذتی ندارد که اين روز ها قطره های باران را روی سرم جمع کنم . به اندازه ی کافی از حضور خودم سنگين هستم اگر باشد دست ديگری که بتواند قطره ها را کنار بزند .

چترم را کج ميکنم .فکر ميکنم هيچ لزومی ندارد تنها قدم بزنم . منتظر ميشوم و برای بعد از باران چای آماده ميکنم, ولی اصلا حرفم اينها نيست .

خانه ی اينجا دارد تمام ميشود و همه چيز سر جای خودش است و از اين طرف جايی دارد ويران ميشود و ترسم راجع به پنج گوشه ی جهان عملی ميشود و ذهنم برای کسی که ميخواهد برود و نرود و.................که تند تند هر چه استکان است زير آب سرد ميشورم و سعی می کنم لکی باقی نماند و دستانم کاملا از سرما بی حس ميشود .ولی اينبار فقط ميخواستم  چيز ديگری را بفهمم و از بابت تعلق نيست.

آب را روی حرارت بالا ميگذارم تا بجوشد و چای خشک را پهن ميکنم ته قوری و دانه های درشتش را نگاه می کنم .احتمالا اين بزرگتر ها زودتر رنگ پس خواهد داد .

  برای رفتنش بارها فال می گيرم .برگ درختان را می کشم و نيت کنم و هزار حرفی را گوش کنم که نبايد بشنوم .ولی هنوز صدای کسی از کوچه ی پايينی نميآيد و مجبورم چترم را ببندم .

استکانها را روی تراس ميچينم و روی قند ها چند نقل ميگذارم از آنهايی که فقط در قندان ميمانند و خود نمايی می کنند و هيچ کس دهنش نميگذارد . منتظر ميشوم باران کم کم دارد ميريزد با وجودی که من حتی چترم را فراموش نکرده ام .سيگاری روشن ميکنم و سر و ته از آب در ميآيد و مشخص ميشود چه ام شده .چه فرقی ميکند !....چتر را آويزان ميکنم روی بند تراس.

چيزی شروع به جلو رفتن ميکند و گهگاهی ابرهای تکه تکه از بالای سرم ميگذرد و  باران ميبارد .صدايشان آمد دارند ميآيند بالا و چای حاضر است .قطره ای باران ميچکد روی پاهايم .يادم باشد از استکانهای بعد از چای عکسی بگيرم.

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥


نامه ی سی و نهم

    بايد بروم حساب کردم دو مبل راحتی دارم با يک کاناپه ی قهوه ای تيره و يک کتابخانه. برايم بس است اشتها هم که ندارم فقط بايد بروم.   برايم سخت است اما ديگر هيچ اميدی به ديوارهای خانه مان ندارم .

از پله ها بالا ميروم و ميبينم که دو گلدان گذاشته.يادم نميآيد هيچوقت عادت داشته باشيم برای حداقل اين پله ها گلدان تهيه کنيم اگر بوده چند طاقچه که رويش را با گلدان پر کنی و حواست را جای ديگر پرت کنی و از اين حرفها که باز ميخواهم بگذرم . که کسی ميگويد چرا؟

ميترسم و از در وارد ميشوم آن ته روی مبلی نشسته و پاهايش را زيرش جمع کرده و دامن قلاب بافی زمان بچه گی ام را پوشيده همان دامنی که همسايه يک روز کمرش را اندازه گرفت و شروع کرد به بافتن تا آماده شد و تايش کردو نبود تا اينکه دو روز است که میپوشد و با هيچ کسی حرف نميزند .گره های دامن بيقرارم ميکند و بايد با ناخن گير به جان نخهای دامن بيافتم هر چه کردم لرزشم قطع نشد و فکر کردم که ديگر وقتش است و مدتهاست هوس کوچه ی بن بست ندارم تا آنقدر ساکت باشد که صدای جارو زدن حياط خانه ی همسايه را بشنوم .

بايد فقط دو گلدان را هم با خودم ببرم و بگذارم دم خانه ی کسی ...گياه به ما نميسازد ....کنار دری توی خيابان بغلی و شايد حتی آنطرفتر گرچه اين روزها زياد راه ميرود و آنطرف ها هم ميرود و به هر حال پله ممبعد بدون گل نميماند .

بس است ديگر ساک جلوی پايت را بردار .همه چيز مثل آدمکهای اتاق خواب کودکی من را ميخورد امشب هم قرصی ميخورم تا راحت بخوابم .

خوابم ميگيرد و کم کم وقتش است که ساک را زير تخت فرو کنم . همه چيز داشت خوب پيش ميرفت تا وقتی که اين دو گلدان آمدند و کسی خود را کشت و دوباره ريختم و از ريزشهايم که به من مربوط نميشود و ميريزم خسته شده ام  و فقط ضربه های اين ساعتهاست که روی صورتم ميماند اصلا نميدانم چه طور فراموش کنم و از آن مهمتر چطور ببخشم .و حتی فکر نميکنم زن همسايه حالا حالا ها حياطش را جارو بزند.

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


نامه ی سی و هشتم

چند سالی هست که برای مهمانی دادن غر ميزند و از اجبار حرف ميزند بعد همه ی اجبارهايش را مياندازد گردن ما و اينکه اگر ما نبوديم چيزی او را وادار به معاشرت نميکرد .ولی هر بار که مهمانی ميدهد از صبح بلند ميشود و سخت ترين غذاها را درست ميکند و خدا ميداند چقدر به خانه و آشپزخانه اش ميرسد .مهمانها که ميرسند اول شربت بعد چای ..شام و بعد شيرينی و چای و درآخر هم ميوه و اگر داشته باشيم آجيل .سر شام لقمه هايشان را نگاه ميکند ببيند کدام غذايش خوشمزه تر شده و کدام يک آبکی و ديگری بی نمک و هميشه هم ديگران تا آنجايی که ميتوانند ميخورند و بعد ميگويند وای که چقدر خانه تان گرم است و مادر اين آخری را نميشنود و ميفهمد که هنوز هم خوب غذا درست ميکند و راضی ميشود .ظرف ها را که ميشست رفتم کمکش و با دستمال چهارخانه ی کرم و قرمز قهوه ای ظرفها را پاک کردم .ليوانها تار شد نشانش دادم گفت میپرد مهم نيست و تعريف کرد که فلانی فکر کرد ميرزاقاسمی بد شده ولی چند بار کشيد ....بله اگر به غذا برسی جان پيدا ميکند و ...ال ميشود و بل ..حتی بايد يادش بماند برای دفعه ی بعد کمی بيشتر آبليمو در شربتش بزند و آهی کشيد و من فقط گفتم فلانی خوشگل شده بود .

گفت :تو دوست داشتی کدامشان مادرت بود ؟     خودم را زدم به بيراه يعنی چی؟ خوب ميدانم چرا میپرسد .فکر ميکند از او بيزارم و دوست دارم ترکش کنم .بعضی موقها که سختش ميشود بغضش را با خنده جور ميکند و ميگويد جديدا خيلی به من میپری بد قيافه ...ميخوای اخراجت کنم؟؟

-گفت از همه ی اينهايی که دورو برت هستند؟ .يک لحظه فهميدم دلم هيچکدامشان را نميخواهد حتی زير لب گفتم کاش بابا هم بود و دور هم چقدر خوش ميگذشت. مثل آنموقعها ......مسخره بازی درآوردم و نقش بازی کردم

- ای خانوم ..خدا به دور مگه من فلانم و بهمان ...

هنوز جدی بود ...نه يعنی ميگم آدم بعضی موقعها به فکر ميره !

به فکر رفتم و مثل هميشه از آن فکرهای به ظاهر بی ربط که فقط فرقشان در جلسات روان درمانی معنی ميشود .فکر کردم که چرا دوستی ندارم و با کسی حرف نميزنم .فکر کردم که چرا نميتوانم کار جدی بکنم و ياد دفترچه خاطرات دوران نوجوانی ام افتادم که از وقتی بالغ شدم اين نکته را يک روز در ميان به انواع مختلف مينوشتم .هنوز هم دارمشان و وقتی هر چند سال بکبار لايشان را باد باز ميکند و ميخوانم تهوع ميگيرم و میپرسم اين مسئله چيست و بعد پيچيده ميشود ودفتر را ميبندم و تهوع تمام ميشود .اين روزها فرق کرده راجع به نبودن بی حس شده ام و اين در حالی است که وقتی اول صبح به کسی زنگ ميزنم و ميگويد پسر گاهی به من زنگ بزن و ... دوست دارم تمام روز گريه کنم اما مجالش نيست .شب مهمان داريم و صدای جارو برقی با بوی دلمه و ميرزاقاسمی قاطی شده و من فقط وقت دارم فکر کنم بهترين مادر برای من کدام است ؟ و باشد که در جای خوبی زندگی کنيد را کدام فيلسوف احمق آرزو کرده ؟و آخر از همه روی کاغذ کوچکی مينويسم روزهای آخر است و دوره ی جديد به زودی شروع ميشود .لجبازی بعلاوه ی فشار برابر است با موفقيت و چاره ای جز اين ندارم و چند روزی بايد التماس کنم و بعد چند بار جمله های مختلف با مضامين يکسان را ميشنوم و خودم شروع ميکنم و مثل هر بار قهرمان رنگ و رفته ای ميشوم و آنوقت است که خوب بلدم جلسات را برای رواندرمانم معنی کنم و خوشحال ميشود که من خنگ نيستم و يادآوری ميکند که تو خنگ نيستی و بعد خواهم گفت چرا چرت و پرت ميگويم و بلافاصله يادآوری خواهد کرد که واقعا؟..چرت و پرت ؟.. آنوقت است که دوباره خنگ ميشوم ياد مداد چوبی بلندی ميافتم که توی سرم ميخورد و تقابل مادران و لجبازی و دوست و دلمه و قهرمان جمله های مختلف با مضامين يکسان را نميفهمم و فقط ميگويم تداوم دارد و ميگويد سخت است و درست. بيرون ميآيم .

احساس بطالت ميکنم که اگر يک بغل داشتم ميتوانستم کار جدی بکنم از همان کارهای که دوران نوجوانی بعد از بلوغم بلافاصله زير نکته های يک روز در ميانم مينوشتم و بعد سرزنش ميکنم که کمی بزرگ شو و اولين کسی که جلويم سبز ميشود از کيفم فيلمی در ميآورم و ميگويم ببينش برای بزرگ شدن خوب است و باز ربط رفتارم را نمی فهمم  .مداد بلندی را کنار خيابان ميبينم و دلم ميخواهد برش دارم و بشکنم ولی قبلش با آن روی کاغذ کوچکی مينويسم چقدر چرت و پرت گفتم .جلسه ی فردا را کنسل ميکنم هم من ميدانم سخت است هم او .يعنی هنوز نفهميده من چقدر سخت هستم ؟!کاغذ را مچاله ميکنم و با مداد بلند پرت ميکنم توی خرابه ی بغلی .

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥


نامه ی سی و هفتم

قراری گذاشته بودم .روز تولدم با صدای زنگی از ساعت که از همه بيشتر دوست داشتم و از پيش تعيين شده بود بيدار شدم .و کتاب را باز کردم .شروع کردم .يکساعته هم تمامش کردم .کليتش در رابطه با بودن بود و اينکه چطور ميتوان همينطور بود و به وسيله ای احتياج نداشته باشی که باشی !

موزيک را گذاشتم تخت را مرتب کردم نه مثل هر روز اگر مثل هر روز بود واقعا بيسليقگی بود .ملافه را از هر چروکی جدا کردم و صاف صاف و بعد رو تختی .تخت روبرو را هم نگاه کردم ديدم هنوز وقت دارم او را هم مرتب کردم اما مثل خودم نشد .

در خانه طبق معمول کسی نيست .و صدای تلويزيون را ميشنيدم که پشت ديوار ويز ويز ميکرد .اتاق خواب های ديگر را سرک کشيدم بدبختانه مرتب بود و من هنوز کلی وقت داشتم و هيچ ايده ای برای زندگی در روز تولدم ؟!

چند صورت ديدم که از پشت ميز پيداست .کج و معوج !چه بهتر صاف و صوفشان کردم و لای هر کدام روزنامه ای گذاشتم فکر ميکردم اينهمه صورت لای مقواها و کاغذ هايم که هيچ کدام را نميشناسم و حتی نديده بودمشان و آنها هم به نظر ميرسيد از من توقعی ندارند و لی اين يکی برايم کمی آشناست البته دستش جلوی صورتش است و چانه اش پيداست .حواسم جمع نيست. چانه اش برايم آشناست يا دستش؟  هست ديگر !بايد يکی ديگر بکشم و دستش را بردارم ببينم چه شکلی است اما مگر فرقی ميکند ؟مثل همه!

صورتها هم روبراه شدند و همه به من نگاه ميکردند .به جز آن يکی که دستش مانع ميشد .هنوز وقت داشتم و موسيقی طاقتم را طاق کرده بود به سراغ گلدانهايم رفتم هنوز خاکش نمناک بود و برگهايش براق . ای کاش خاک آلوده بود يک ساعت وقتم را ميگرفت .دانه دانه و با سليقه هر کدام را برق بياندازی .

پس چيزی را بردارم و بشورم .جورابهايم هم تميز بودند و لباسها پاک و خشک روی بند . بايد با کسی حرف بزنم دفتر تلفنم را نگاه ميکنم .

- اين الان خواب است

-برای حرف زدن اعتمادی بهش ندارم

-فکر ميکند روز تولدم ميخواهم خودم را برايش لوس کنم ميدانم که ميداند امروز چه خبر است !

-برادرم حال ندارد و چند روزی است استعغا نامه تنظيم ميکند

- اين يکی خوب است ولی او راضی نيست و هر دفعه فرارش را میزند توی صورتم

- آدم جذابی است حيف که از هم خيلی دوريم !

ولش کن حرف زدن يعنی چه !تلفن زنگ ميزند برادرم است .استعفا نامه را تحويل داده و ميگويد به سلمانی برويم .ميگويم زودتر. ميگويد دير تر .دلم ميخواهد اصلا نروم .روز تولد که آدم به سلمانی نميرود .اين کارها برای روزهايی است که جان حرف زدن نداری و ميخواهی فقط کاری کرده باشی !کمی مکث ميکنم ميدانم برنامه ای ندارم و قبول ميکنم .ساعت ۶. در خانه چرخ ميزنم . زير سيگاری! خالی کردنش را دوست دارم ميخواهم خالی کنم اول ميشمارم ديروز چند تا شد ؟آها خوب است .خالی . و امتحان امروز شروع ميشود از آن بازيهايی است که فقط بزرگتر ها به آدم ياد ميدهند تا سرگرم نشوی .

ياد دفترم ميافتم لايش چيزی را برای امروز گذاشته ام .نامه های چند کودک که آرزوهايشان را نوشته اند را نگه داشته بودم برای امروز .

خدای من چه چيزهايی ميخواهند .ماهی با پولک صورتی کمرنگ و صورتی تند و کمی نارنجی .خوش وقتی مساوی است با خوشبختی .روسيه . و ايکاش نميگفتم همه چيز عوض بشود . و دوستی که گل در دهان داشته باشد.

خوب بود و همه چيز داشت  . چند بار دوره کردم و فکر کردم که نه چيز جالبی هم نيست و دوباره خواندم برای اينکه وقت بگذرد و مطمئن شوم که هيچوقت دوباره نميخوانمشان .موضعم کاملا مشخص شد .غريبه ها و دوری .امروز بايد با غريبه ای آشنا شوم و کمی حرف بزنيم و بگويم که تا ميشود بايد از اينجا دور شد و شايد چيزی است که اين روز ها من را غير قابل تحمل کرده و مدام راجع به آن حرف ميزنم .امروز به غريبه ميگويم و احتمالا ميخواهد بگويد تولدت مبارک و اگر دور شدی موفق باشی !همه ی اينها را آيينه به من گفت .دستم را جلوی صورتم گرفتم .هم دستم را ميشناسم هم چانه ام را که ديگر تکان نميخورد .

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥


نامه ی سی و ششم

شب عروسی يکی از عموهايم بود .به نظر ميرسيد زمان خوبی ازدواج ميکند .مادر لباس برادرم را پوشاند و در اتاق را بست .بلوز سفيد گلدار را در آورد و جلوی آيينه ايستاد من هم خودم را ميديدم هم او را و فکر ميکردم که چه مادر زيبايی نصيبم شده است .به طرف کمد  رفت و پيراهن بلندی درآورد .قرمز جگری بود .لباس گرمی هم بود وقتی میپوشيد به نظر ميرسيد کمی سختش است .تکان نخوردم و نگاهش ميکردم .لبش را ماتيک قرمزی زد و گونه هايش را تا متوانست صورتی کرد و خط طوسی رنگی زير چشمانش کشيد .به کمرش دست کشيد و موهايش را با سنجاق قرمزی يک طرف نگه داشت .مادر بزرگ در اتاق را باز کرد و به ما نگاه کرد با وجودی که فکر ميکرد نيستم ولی خوب فهميدم که به مادرم حسودی ميکند و تندی گفت :زياد به خودت رسيدی مگر چه خبر است؟! و زنها دانه دانه به اتاق ما آمدند و هر کدام گونه هايشان به طرز محشری رنگ داشت .مراسم شروع شد .من و مادرم آرام ميان آشنايان راه ميرفتيم و خوش و بش ميکرديم بعضی ها نگاهی به من ميانداختند و به مادرم ميگفتند چقدر زيبا شده ای .پدرم را ميديدم که گوشه ای نشسته مينوشد .مادرم دلخور بود و صدای غر غر های زير لبی اش را ميشنيدم .برادرم هم ميآمد و ميرفت و بغل به بغل ميگشت .از آن پسر های تو دل برو شده بود .لپ هايش را برای همه باد میکرد.خوب ميدانستم وقتی هردومان مردی کامل شويم او از من بهتر است و قيافه ی مردانه ی جذابی خواهد داشت .پدرم ناگهان دست مادر را گرفت و کشيد به طرف خودش .همه سر پا بودند و ميرقصيدند من تکان شديدی خوردم و به لباس مادرم چسبيدم .پدر کاملا مست بود و مادر از اين وضعيت خوشش نميآمد .پدر صورتش را جلو آورد و در گوش مادر چيزی گفت .با وجودی که از حرف پدر ذوق کرد اما به روی خودش نياورد و خيلی آرام خودش را تکان ميداد .نميخواست من را برنجاند ميدانست که بدجور به لباسش چسبيده ام .پدر دوباره نوشيد و مجلس داشت تمام ميشد .گونه های مادرم کاملا سرخ شده بود و احساس خستگی ميکرد به اتاق رفتيم و روی مبل کناری لم داد و چرت زد .صدای قلبش را ميشنيدم تا اينکه من هم خوابم برد يکهو پدر تو آمد و هر دو پريديم .چشمانش قرمز بود به رنگ پيراهن مادرم .حالش بد بود و ميخواست بالا بياورد و هنوز جمله ی آخرش تمام نشده بود که روی فرش بالا آورد مادرم آهی کشيد و کمک کرد پيراهنش را در بياورد و دستش را گرفت و به داخل حمام برد و خيلی ملايم شقيقه هايش را مالش داد .تن پدرم ورزيده بود و موقع عق زدن ماهيچه هايش شکل خاصی به خود ميگرفت .رنگش پريد و از جا بلند شد نگاه پدرم با وجودی که بالا آورده بود زيبا بود نگاه کوتاهی به ما کرد و به اتاق برگشت .برادرم  خوابيده بود و روی لپهايش جای ماتيک بود پدر بغلش کرد و با صدای کشداری گفت:

- من امشب پيش پسرم ميخوابم

عاشقش شدم و به حد زيادی به برادرم حسودی کردم .دلم ميخواست دستم را به طرف پدرم دراز کنم اما چيزی مانع ميشد .اتاق تاريک بود .مادرم به سختی لباس را درآورد .لباس گرمی بود و دوباره جلوی آينه ايستاد و به سر من دست کشيد پدرم داشت درگوش برادرم چيزی زمزمه ميکرد .همه ی حواسم به آنها بود .پيش خودم ميگفتم در فاميل ما افراد زيادی ازدواج نکرده اند و حتما دوباره عروسی ای هست و پدر مست ميکند و اين بار من را کنار خود ميخواباند و در گوشم چيزکی زمزمه می کند  و چقدر کيف دارد زمزمه های پدر بوی مستی بدهد .

بلوز گلدار مادرم خنک بود .با گلهای لباس بازی ميکردم و خوابم نميآمد و هی پا ميزدم مادرم هم بيدار بود ولی نفهميدم به خاطر من بود يا چيز ديگری باعث ميشد مدام پلک بزند و دست بر شکمش بکشد و هر دو مان را نوازش کند پدر از سر درد در خواب ناله ميکرد و آب دهان برادرم روی بازويش ريخته بود .دلم ميخواست دستم را درون دهانش بکنم و زبانش را بيرون بکشم .مادر تا صبح سر من را نوازش کرد تا من خوابم برد .وقتی بيدار شدم يک ماهی گذشته بود و من متولد شدم.

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥


نامه ی سی و پنجم

دلهره و اضطرابم بيشتر شده است ديشب سه بار از خواب پريدم و کم مانده بود که از تراس پرت شوم پايين .پنجره ها باز بود و باد شديد شد و من ترسيدم .باد شديد تر شد و رعدی آمد و من ترسيدم و بعد همه جا آرام شد تقريبا هوا به روشنی ميزد که که آسمان خشن تر از قبل غريد و من ترسيدم و بيزار بودم از اين همه فشار .

ميترسيدم نکند زلزله بيايد .نکند اين ديوار خراب شود بهتر است موقع خواب لباس خواب بپوشم و عريان نباشم .خوب نيست کسی جسدی عريان از زير آوار بيرون بکشد .اگر کنار در بخوابم ممکن است روی من بيافتد ولی سنگينی اش از ديوار که بيشتر نيست .کدام زودتر آدم را به خواب ميبرد .؟

چند روزی است فکر ميکنم که چقدر خوب ميشد مدتی در يک مرکز بستری ميشدم و مجبور نبودم کار خاصی بکنم .از کسی شنيدم که جای خوب و زيبايی است پر از درخت و محيط آرامی دارد .دوست دارم در محوطه اش بنشينم و موزائيک ها را بشمرم و بعد درختهای اطراف را وهر دو را از هم تفريق کنم يا ببينم چند  درخت بايد اضافه شود .بازی خوبی است .

-آها دلم بازی ميخواهد !!! حداقل بهتر از اين است که شبها تا صبح خوابت نبرد و صدای نفسهای ديگران را بشمری .يا مادر چند بار پهلو به پهلو شد و برادرم چند بار در خواب ناله کرد ؟!

داشتم ميگفتم ؛حتما آنجا دوستانی پيدا خواهم کرد.ميتوانم لال هم باشم و فقط نگاه کنم .اين کار را خوب بلدم .وسايلم را هم ميبرم و صورتهای همه ی آنجايی ها را ميکشم .بدون شک به من يکی خو ش ميگذرد .آنجا گنجشک های آبی دارد .باد ملايم می وزد .دوستم ميگفت زياد هم گرم نيست و کسی نميدود .فقط بعد از ظهر ها برنامه دارند که روی نيمکت رو به کوه بنشينند ودسته جمعی  درختها را نگاه کنند و يکی با صدای بلند بشماردشان .شايد درختی به دنيا آمده باشد !

اه اينها چقدر راحت خوابيده اند صدای نفسهايشان  تا کجا ميرود !باد شديد شده مدام بيرون را نگاه ميکنم .صدای تلويزيون ميآيد

-ديگر اشتياقی ندارم .حوصله اش را هم ندارم .عذاب وجدان هم نميخواهم

-ولی من روزی آدم موفقی ميشوم و حتما به من افتخار ميکنی ........!

بايد بستری شوم .فکر خوبی است .خودم پيشنهادش را ميدهم .

  
نویسنده : اتاق ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥